محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4218

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنها بگفت . به دو گفتند : « از قصهء ميراث چه اميد داشتى ، بهتر بود وقتى پيش زن نصرانى رفتى او را با شمشير خويش مىزدى » گفت : « به خدا منظورم قصهء ميراث نبود ، مىخواستم به نزد وى رفته باشم تا براى او ناشناس نباشم ، سپس پسر زن نصرانى را به عوض فلانى به غافلگيرى بكشم . » گويد : و چنان بود كه خالد پيش از آن يكى از صفريان از كار افتاده را دست بسته كشته بود . گويد : پس از آن صحارى ، تيميان را دعوت كرد كه با وى به پا خيزند ، بعضىشان پذيرفتند ، بعضى ديگر گفتند : « منتظر مىمانيم » بعضى نيز نپذيرفتند و گفتند : « اينك قرين سلامتيم » گويد : و چون صحارى چنين ديد در اين باب شعرى گفت به اين مضمون : « من از او قضيهء ميراث نمى خواستم « طمع داشتم كه به كشتن وى دست يابم « و زمين را از او و كسانى كه در آن « تباهى مىكنند و از حق بگشته‌اند « و هر ستمگر لجوجى « كه ببينم حق را رها كرده « و روش ضلالت گرفته « آسوده كنم « من جان خويش را به پروردگارم مىفروشم « و قيل و قال را به كسان وامىگذارم « خاندان و مالم را مىفروشم